07.gifمسافرجاده ی عاشقی07.gif

من از آن لحظه مسافرعشق شدم که چشم در چشمان تو گشودم

من اين عشق مشرقی را مديون توام ...

به ياد دارم که شبها زير نور ماه آهسته آهسته در جاده راه می رفتيم

عذاب جاده مارا از پا می انداخت

بعد در کنار کوير جاده آرام می گرفتيم...

من و غريبه چشم به آسمان می دوختيم

آهسته آهسته ستاره ها را می شمرديم

ازکلبه ی عشق می گفتيم و در آتش می سوختيم

نمی دانم که چه شد غريبه بی خداحافظی رفت و مرا در جاده تنها گذاشت؟

و حال روزها از آن زمان می گذرد...

و من٬ مسافر جاده ی عاشقی٬ تنها به دنبال نشانی از غريبه در اين جاده به تنهايی

می روم...

و در حسرت آن لحظه های شيرين می نويسم...

می سوزم...

آنها می گويند رها کن اين چرنديات و پرنديات  را ...

من می گويم اينهاخاطرات کويری من است...

خاطرات شبهای با او بودن...

وباز می نويسم ...می گريم...و می سوزم...

انتظار می کشم تا بيايی و مرا با خود دوباره به جاده ببری...

تویی تمام اين زندگی قشنگ من...

******************************************

تقديم به کسانی که منو توی اين ۳ماه تحمل کردن و هرگز تنهام نذاشتم...

هيچ وقت فراموشتون نمی کنم ...

خيلی مخلصيم....03.gif

/ 0 نظر / 8 بازدید